پسر از پدر پرسيد پدر ميتوانم بپرسم ساعتي چند دلار حقوق ميگيري . پدر با بي حوصلگي گفت به تو ربطي ندارد.
پس از اندك زماني پسر بار ديگر اين سوال را از پدر پرسيد و پدر با عصبانت پسر كوچكش را دعوا كرد ولي پسر باز با خواهش از پدرش خواست تا بداند دستمزد پدرش ساعتي چند است و پدر ناگزيد پاسخ داد ساعتي 20 دلار.
پسر از پدر پرسيد مي تواني 10 دلار به من بدهي نياز دارم. و پدر شاكي از اينكه تمام پافشاري هاي پسر از سوالش فقط براي گرفتن پول بود... با فرياد به پسرش گفت بر و به اطاقت تا ديگر نبينمت.
پسر با حالي دگرگون راهي اطاقش شد .
پس از مدت زماني پدر از كارش پشيمان شد و براي دلجويي از پسرش راهي اطاق پسر شد . درب اطاق را كه باز كرد ديد پسرش دستپاچه مشغول جمع كردن پولش است.
پدر با خشم از پسر پرسيد. اين پول ها چيست؟
پسر گفت پول هاي توجيبيم است.
پدر سوال كرد چقدر است؟ پسر جواب 10 دلار .
و پدر متعجت از پسر پرسيد ! تو كه خودت 10 دلار داشتي براي چه 10 دلار ديگر از من ميخواستي؟
پسر در پاسخ به پدرش گفت. براي آنكه 10 دلار كم دارم تا بشود 20 دلار و به تو بدهم تا فردا يك ساعت زودتر به خانه بيايي ....