این مطلب یکی از مطالب بخش حکایات می باشد
آیا می خواهید لیست مطالب موجود در بخش حکایات سایت
تک برگ را ببینید ؟ (اینجا کلیک کنید)
حکایت - بچه های خوب
آره قبول داریم. ما بچه های خوبی واسه بابامون نبودیم. اون رو گذاشته بودیم خونه سالمندان و دیر بهش سر می زدیم، هرچی می گفت: بیشترسربزنین، می گفتیم: کارداریم. می گفت: دلم واسه بچه هاتون تنگ شده، می گفتیم: اونا هم درس دارن. آره ! در حق اون ظلم کرده بودیم. اما الان حدود یک ماهه که بچه های خوبی واسه بابامون شدیم. اون رو از خونه سالمندان آوردیم بیرون. دیگه هر هفته بهش سر می زنیم. بچه هامون رو هم با خودمون می بریم. حالا هم میخوایم واسش یه مراسم چهلم عالی و با کلاس بگیریم...