تک برگ    تک برگ   
   پایگاه فرهنگی و تفریحی ایرانیان
  صفحه اصلی | قوانین | ورود |عضویت یا ثبت وبلاگ | طالع بینی | بازی آنلاین  | فروشگاه  | دیکشنری آنلاین

 اینجا هستید : بخش مطالب » سرگرمی » مطالب جالب » سه تا داستان كوتاه ولي قشنگ داريم بخونيد خوشتون مياد

آموزش خوشنویسی
تله پاتی
لاغر بمانید
تی شرت ایران
   سه تا داستان كوتاه ولي قشنگ داريم بخونيد خوشتون مياد    (بازگشت به لیست مطالب)



فرستنده :من خودم
بازدید : 1523
امتیاز : 12

دسته بندی :سرگرمی
بخش :مطالب جالب


این مطلب یکی از مطالب بخش مطالب جالب می باشد
آیا می خواهید لیست مطالب موجود در بخش مطالب جالب سایت تک برگ را ببینید ؟ (اینجا کلیک کنید)

سه تا داستان كوتاه ولي قشنگ داريم بخونيد خوشتون مياد

- عشق بورزيد تا به شما عشق بورزند

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

-------------------------------------------------------

2- ببخشيد شما ثروتمنديد ؟

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد:«ببخشين خانم!شما پولدارين ؟ »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماريون دولن

------------------------------------------------------------
3- كمك دختري به مادرش

درِ مطب دکتر به شدت به صدا درآمد. دکتر گفت در را شکستی! بيا تو. در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خيلی پريشان بود به طرف دکتر دويد و گفت : آقای دکتر! مادرم! مادرم! و در حالی که نفس نفس ميزد ادامه داد : التماس ميکنم با من بياييد، مادرم خيلی مريض است. دکتر گفت : بايد مادرت را اينجا بياوری، من برای ويزيت به خانه کسی نميروم. دختر گفت : ولی دکتر، من نميتوانم، اگر شما نياييد او ميميرد! و اشک از چشمانش سرازير شد.
دل دکتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر، دکتر را به طرف خانه راهنمايی کرد، جايی که مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دکتر شروع کرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص، تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام شب را بر بالين زن ماند، تا صبح که علايم بهبودی در او ديده شد. زن به سختی چشمانش را باز کرد و از دکتر به خاطر کاری که کرده بود تشکرکرد. دکتر به او گفت : بايد از دخترت تشکر کنی، اگر او نبود حتماً ميمردی! مادر با تعجب گفت : ولی دکتر، دختر من سه سال است که از دنيا رفته! و به عکس بالای تختش اشاره کرد. پاهای دکتر از ديدن عکس روی ديوار سست شد. اين همان دختر بود! يک فرشته کوچک و زيبا


ارسال نظر
امتیاز دهید
Yahoo Messenger Add To Favorites Add to Google Email Cloob 100 Balatarin Facebook twitter FriendFeed delicious

 ..:| شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید |:..

 مطالب دیگر
  حرفاي قشنگ قشنگ
  اهداء عضو (حتما بخونيد )
  مدل موهاي كوتاه زنانه
  داستان كوتاه ( شراکت )
  متن كوتاه به زبان فارسي و انگليسي
  یک وصيت نامه متفاوت!!( من كه خوشم اومد.شمام بخونين مطمئنم خوشتون می آد!)
  داستان كوتاه (تاجر)
  داستان كوتاه - هديه پادشاه
  داستان قشنگ شیطان ونمازگذار
  یه شعر قشنگ و خوندنی...
  داستان كوتاه
  داستانهاي كوتاه ديني
  داستان هاي كوتاه وجالب
  جملات كوتاه انگيزشي
  پنج پند مهم ولي خنده دار
  سخنان و حكايت كوتاه اخلاقي
  داستان قشنگ شيطان ونمازگزار
  بهترين مدلهاي موي كوتاه از ستارگان هاليوود
  داستان كوتاه - دروغگو
  عجيب ولي واقعي(لطفا نظر وامتياز يادتون نره)
  هارون الرشيد از امام كاظم عليه السلام پندى كوتاه خواست
  جمله هاي كوتاه زيبا
  زيباترين قلب (كوتاه ولي خواندني)
  ترفند ساده ولي خيلي مهم براي سوني اريكسون
  داستان كوتاه انگلیسی (با ترجمه ی فارسی) Prescription
  اس ام اس هاي قشنگ !!
  داستان كوتاه - خيانت
  وقتی ریاضی دان عاشق می شود
  داستان كوتاه حميد
  نكاتي براي افراد كوتاه قد
  يك داستان كوتاه انگليسي (با ترجمه ي فارسي)
  سه تا داستان كوتاه ولي قشنگ داريم بخونيد خوشتون مياد

 

                بخش کاربری 

نام کاربری

کلمه عبور

 

[ ثبت نام ]

[ بازیابی کلمه عبور ]

 
         دسته بندی مطالب
 
                شعر پارسی 
   دیوان شعرا
   فال حافظ
                کاربران آنلاین 



palizan2



maryam1379



omid2



ramen
کاربران مهمان 115 نفر
 
                محصولات روز 
 
 
  Copyright © 2010 - Takbarg.ir
All Right Reserved