تک برگ    تک برگ   
   پایگاه فرهنگی و تفریحی ایرانیان
  صفحه اصلی | قوانین | ورود |عضویت یا ثبت وبلاگ | طالع بینی | بازی آنلاین  | فروشگاه  | دیکشنری آنلاین

 اینجا هستید : بخش مطالب » ضرب المثل » <<ق - ی >> » یک صبر کن و هزار افسوس مخور

لباس عروس
آموزش تافل
دور دنیا
آموزش پیرایش مردانه
  یک صبر کن و هزار افسوس مخور    (بازگشت به لیست مطالب)



فرستنده :بهار آریامنش
بازدید : 127
امتیاز : 3

دسته بندی :ضرب المثل
بخش :<<ق - ی >>


این مطلب یکی از مطالب بخش <<ق - ی >> می باشد
آیا می خواهید لیست مطالب موجود در بخش <<ق - ی >> سایت تک برگ را ببینید ؟ (اینجا کلیک کنید)

یک صبر کن و هزار افسوس مخور

آورده اند که در بلاد خراسان پادشاهی بود که سال ها خدا به او فرزندی عطا نکرده بود. به همین خاطر همیشه اندوهگین بود و مدام به درگاه حق تعالی دعا و زاری می کرد، تا اینکه بالاخره خدا به او فرزندی عطا کرد. پادشاه از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید و آنقدر از آمدن آن فرزند خرسند بود که چند دایه را مامور رسیدگی او کرده بود تا هم مراقب او باشند و هم تربیت او را بر عهده بگیرند.

اتفاقا این پادشاه راسوی تربیت شده ای داشت که در قصر شاهی زندگی می کرد و با بازی هایی که به او یاد داده بودند پادشاه را سرگرم می کرد و می خنداند. روزی از روزها زمانی که فرزند پادشاه در گهواره بود و دایه ها هم از خستگی خوابشان برده بود، ماری از پنجره اتاق وارد شد و به طرف گهواره کودک حرکت کرد. راسو که یکی از دشمنان سرسخت ِمار است به محض دیدن مار به طرف او حمله کرد و با او گلاویز شد و بالاخره مار را از پا درآورد و به گوشه ای انداخت. در اثر درگیری آن دو، یکی از دایه ها از خواب پرید و دید که راسو با دهان خون آلود از گهواره پایین آمد. بنای شیون و فریاد را گذاشت که راسو طفل را کشت. مادر بچه و بقیه دایه ها هم وحشت زده بنا کردند به داد و فریاد. پادشاه هم که اتاقش همان نزدیکی بود از صدای آنان هراسان به اتاق بچه آمد و باورش شد که راسو بچه را کشته است. این بود که آنی تامل نکرد. راسو را که همان دور و بر بازیگوشی می کرد با عصبانیت برداشت و چنان برزمین کوبید که مغزش متلاشی شد. بعد گریه کنان به طرف گهواره رفت و با تعجب و تردید، دید بچه صحیح و سالم است. همان لحظه یکی از دایه ها مار مرده را گوشه اطاق پیدا کرد و به همه نشان داد. همه دانستند که راسوی بیچاره جان بچه را نجات داده بود و پادشاه ِپشیمان تازه فهمید که چه موجود نجیبی را بی گناه مجازات کرده و «در عوض ِنیکی، بدی کرده است» بعد با خود گفت : «بی صبری کردم و خودم را در دریای ندامت انداختم» اگر اندکی تامل می کردم و شکیبا می بودم این عمل از من صادر نمی شد و اینگونه دچار افسوس و دریغ نمی گردیدم. اکنون دیگر این حادثه را با آب حسرت نمی توان تسکین داد و دیگر پشیمانی سودی ندارد.»


ارسال نظر
امتیاز دهید
Yahoo Messenger Add To Favorites Add to Google Email Cloob 100 Balatarin Facebook twitter FriendFeed delicious

 ..:| شما هم مطالب جالب و خواندنی خود را با نام خود ارسال کنید |:..

 مطالب دیگر
  زن‌ها از چند هزار سال پیش آرایش می‌کردند؟!
  داستان های تاریخی - نوروز در ده هزار سال بعد
  هفتاد هزار فرشته روز و شب
  ايدز ، ويروس هزار چهره
  زن‌ها از چند هزار سال پیش آرایش می‌کردند؟!
  مردي 200 هزار مورچه را براي اثر هنري كشت
  بوسه ٢٠ ثانیه ای با چارلیز ترون ١۴٠ هزار دلار برای کارهای خیریه فروخته شد
  عمرت چه دو صد بود، چه سيصد، چه هزار
  یک صبر کن و هزار افسوس مخور
  اگر میخواهید هزار سال عبادت در نامه اعمالتان نوشته شود
  شکایت صد هزار دلاری یک زن از گوگل به خاطر «گمراه» شدن!
  برای بچه دار شدن چه مدت باید صبر کرد؟
  فوت و فن هاي زن داري و شوهر داري ( خدا به همه تان صبر بده)
  زن دو هزار چهره + عکس
  امام عليه السلام غلامى به نام مصادف داشت هزار دينار به او داد
  برای بچه دار شدن چه مدت باید صبر کرد؟

 

                بخش کاربری 

نام کاربری

کلمه عبور

 

[ ثبت نام ]

[ بازیابی کلمه عبور ]

 
         دسته بندی مطالب
 
                شعر پارسی 
   دیوان شعرا
   فال حافظ
                کاربران آنلاین 



mehrdad45



nrg
کاربران مهمان 131 نفر
 
                محصولات روز 
 
 
  Copyright © 2010 - Takbarg.ir
All Right Reserved